
آیا شود به گوشهٔ چشمی نظر کنی؟ تیرت به جان، جهان مرا زیر و بر کنی؟جان تا گشود چشم، تو را دید در نظرای آنکه مهر و رویِ نظر بر دگر کنیبر عهدخویش با تو به جان عهد بسته ام آیا روا بوَد تو ز عهدت عبر کنی؟تا کی به دام حلقهٔ زلفت اسیر درد؟ گفتی صبور، چرا درد بیشتر کنی؟هرگز ندیده ام به هوایت دمی وفالکن به صد جفا دل ما را سقر کنیچون نی به جوش، ناله ز جان می کنم که کی؟ما را نظر به ناله و آه سحر کنی؟از بذر عشق روی تو شد بوستان جهان جان را تو با تبسّم سِحری قمر کنی برقِ جنونِ ...
ادامه مطلب
قسم بر حزن و غم اندوه و ماتمنخوردم آب خوش اندر حیاتمنمی دانم چرا اینگونه خستهبجانم افعی غم هاله بستهز دست چرخ گردون رنج بسیارکشیدم بی کس و بی یار و غمخوارهزاران تازیان از دست تقدیردو چندان خوردم از هر جرم و تقصیرنپیمودم ره و راهم دراز استتمام هستم از روی نیاز استغریب و بی کس و تنهای تنهابه اشکم می نویسم مثنوی هاندیدم همچو خود ویرانه ای رادل بشکسته و دیوانه ای راکجایم می بری ای یار ای یارکه کردی اینچنینم زار و بیمارتو می دانی که من مست و خرابمکه بیتو در تب و در پیچ و تابمکنون افتاده ام از دست و ا...
ادامه مطلب
1)تنهاییکلید خانه را داردهر وقت نیستیبه سراغم می آید. 2) دلتنگی شبیه تو نیستگاه و بیگاه در میزندهر جا دلش خواست مینشیندو با حسادت عجیبیدرباره تو حرف میزند...3) پرندگان از این دشت رفته اندتنها یکی ماندهخیال تو! 4) مرا «دنیا» صدا کن!در منهزار تولد ناتمام استبی شمارراه نرفته ...5) و خداوندبرا...
ادامه مطلب
من دم در ایستاده بودم نه در را میزدم و نه میرفتم. گفت خوب کاری کردی. راه همین است. هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست. مبادا در را بزنی. در را نزنید و دور هم نروید. مبادا ول کنی بروی و بگویی چیزی...
ادامه مطلب
جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییزاز آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز! برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاشاین منظره را هرگز در عالم رویا نیز هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زداز آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»! خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز! تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکشمن فلسفه ای دارم یا خالی و ...
ادامه مطلب
آلبومی قدیمی ام،در زیرزمین خانه ای کلنگیکه واحدهایش را پیش فروش کرده اند.در انتظار دستی جامانده در اعماقمکه آجرها نمی گذارندخاطره ای فروریخته را ورق بزندنجاتم بده!در منهنوز لبخندی هستکه می تواند چیزی یادت بیاوردxa0#لیلا_کردبچه...
ادامه مطلب
تو را در کدام خاطره جا گذاشتمدر کدام کنج دلم پنهانت کردمکه پیدایت نمی کنمحتی در این شبکه بی تابمگیسوانت را نفس بکشمبیا دوباره به همان خانه برگردیمکه چراغش را روشن گذاشتیمو پنجره اش باز بودرو به بهارنارنج همان اتاقکه تو را در آن شناختمتا خودم را فرامو...
ادامه مطلب
سخت نیستاصلا سخت نیست از روی شانه امتاب بخوری روی دستمتوی چشمهایم زل بزنی وبگویی حواست هست امروز جمعه است؟!سخت نیستبگویم مگر حواس گذاشته ای؟سخت نیست چنان ببوسمتکه جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش!سخت نیست...جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم!بگویی کجا؟بگویم قربان عطر تنت!!سخت نیست من و تو این طور جان جمعه را بگیریم؛قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند!سخت نیستفقط دستت را به من بده!راستی...من رفتم! xa0#حامد_نیازی...
ادامه مطلب
یادت که نرفته یه نفر اینجا منتظره!میشه با همدلی این زندگی رو ساختفقط کمی دیوونگی میخواد!ریسک داره اما ارزشش رو دارهمن که دیگه انتخابمو کردمخودتم میدونی بهتره به فکر تغییر نظرم نباشیاینقدر ازم نخواه دست بکشمحالا که باعث آخرین امیدم شدی، بزار ببینیم عشق چطور مسئله هامون رو حل میکنهحالا که اومدی، به حر...
ادامه مطلب
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارمتا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارمxa0واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!ترجیح دادم دست روی دست بگذارمxa0بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارمxa0این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارداما نگو سر در نمی آورده از کارم!xa0از یال و کوپالم خجالت می کشم امابازیچ...
ادامه مطلب
خداوندا به من بفهمان؛که من لیاقت آنکه برای بندگانت، لیاقت تعیین کنم را ندارم!پس من به اندازه آنچه که تو میپسندی، خوب هستم و به اندازه آنچه که تو دوست داری، بزرگوارانه رفتار خواهم کرد!نه به اندازه لیاقت موهوم و خیالی ای که از بندگانت در ذهن ساخته ام!خداوندا به من بفهمان؛هر عملی از جانب بندگانت، می تو...
ادامه مطلب
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده استپشت سر هر آنچه که دوستش می داریو تو برای این که معشوقت را از دست ندهیبهتر است بالاتر را نگاه نکنیزیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتدو او آنقدر بزرگ استکه هر چیز پیش او کوچک جلوه می کندپشت سر هر معشوق، خدا ایستاده استاگر عشقت ساده است و کوچک و معمولیاگر عشقت گذراست و تفننی...
ادامه مطلب
دیگه برام مهم نیست این وسط مقصر کیه. دنبال مقصر گشتن از اول هم اشتباه بود. بدون شک کسی این وسط بی تقصیر نیست. فقط میمونه اینکه تقصیر کی بیشتر بود. که اون هم به دلیل اینکه نمیتونم همه مسائل رو بدونم، پس نمیتونم در این مورد هم چیز قابل قبول و عادلانه ای بگم. xa0 این مسئله دیگه برام حائز اهمیت نیست. فقط دلم میخواد این حال جهنمی تموم بشه. خسته شدم. عشق و دوست داشتن، حال جهنمی نیست. دردناکه بخصوص وقتی نب...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشدنه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادمکه شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشدگمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخوبه من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!خودم کردم که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم!که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشدندانستم که بار این گناه آسانتر است از آنکه عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد!...مترسک ساختم در دردسر افتاده ام اماگمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد!"حسین جنتی"...
ادامه مطلب
تُنگم و ناچار فرصتهای " تَنگی" در من استهرشب اما خواب می بینم نهنگی درمن است!با دل تنگی که من دارم، شکستن دور نیستکوزه ی غلطیده ای هستم که سنگی درمن است!ماهرویا! مشکن این عشق غرورآمیز راخفته در اندیشه ی حسنت، پلنگی در من استتا کِی از پشت حصار شهر می خواهی مرا؟از چه می ترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟!سر بروی سینه ام بگذار تا باور کنیبر سر عشق است اگر هر روز جنگی درمن استعاقبت می گیرم از میخانه سهم خویش رادامن مستانم و از عیش رنگی درمن است....گرچه خاموشم شبیه گنجه در پستوی خویشچاره ی روز مبادایی، ...
ادامه مطلب
گاهی امیدت به خدا اونقدر کم میشه کهمیخوای واسه اینکه کارت درست بشه، از طریق نادرست دست به کاری بزنیاما توی اون چند روزی که بین انجام دادن یا ندادنش موندی؛هی مواردی پیش میاد تا بدی اون کار رو بهت تذکر بدن!نمونش هم همین امروز که استاد سر کلاس نمیدونم چرا یهویی اون حرفو زد و به منم نگاه کرد!نمیدونم واستون پیش اومده یا نه! ولی واسه من بارها اتفاق افتاده!یجورایی دست خدا رو میبینم که داره این کارا رو میکنه! ادامه مطلب...
ادامه مطلب
به دیدارم بیا هر شبدر این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا ماننددلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیهادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها ادامه مطلب...
ادامه مطلب
عشق به سراغ کسانی می رودکه با وجود اینکه مایوس شده اند، هنوز امیدوارندبا وجود اینکه خیانت دیده اند، هنوز باور دارندو با وجود اینکه در گذشته صدمه دیده اند، هنوز عاشق هستند!درست در لحظه آخر، در اوج توکل، و در نهایت تاریکینوری نمایان می شود، معجزه ای رخ می دهد و ...خدا می رسد!...
ادامه مطلب
باید آمدنتآنقدر بویِ ماندن بدهدکه مناز صد قدمیِ راهشهر را خبر کنم ادامه مطلب...
ادامه مطلب