
آیا شود به گوشهٔ چشمی نظر کنی؟ تیرت به جان، جهان مرا زیر و بر کنی؟جان تا گشود چشم، تو را دید در نظرای آنکه مهر و رویِ نظر بر دگر کنیبر عهدخویش با تو به جان عهد بسته ام آیا روا بوَد تو ز عهدت عبر کنی؟تا کی به دام حلقهٔ زلفت اسیر درد؟ گفتی صبور، چرا درد بیشتر کنی؟هرگز ندیده ام به هوایت دمی وفالکن به صد جفا دل ما را سقر کنیچون نی به جوش، ناله ز جان می کنم که کی؟ما را نظر به ناله و آه سحر کنی؟از بذر عشق روی تو شد بوستان جهان جان را تو با تبسّم سِحری قمر کنی برقِ جنونِ عشقِ تو آتش کشد به دلبا شعله های شوق، گلستان شرر کنیگوهر ز موج بحر بجویند زاهدانیک دم برون ز پرده، جهان را گهر کنیبر نقطهٔ دلم چو تو پرگار پر فروغجان را به صد شعاعِ غم و درد زر کنیای سایهٔ همای، بتابا...
ادامه مطلب
گاهی لازمه یه عمر بگذره تا قلق زندگی کردن دستت بیاد، بعد بیای از اول شروع کنی و زندگی رو با علم به دست اومده ات زندگی کنی! اما این یه عیب بزرگ داره، اونم اینه که ما فقط یه بار زنده ایم! چقدر از حرفا رو نگفتیم، چون احساس میکردیم گفتنش سخته، ناممکنه، پر از احتمالات مختلفه! چه کارهایی که باید انجام میدادیم اما ندادیم چون احساس میکردیم شکست میخوریم، نمی رسیم، نمی تونیم!من دارم کم کم از ترسام عبور میکنم. حرفایی رو زدم که می ترسیدم از گفتنشون. میترسیدم قضاوت بشم، شکست بخورم، بهم بخندن، دستم بندازن، یا شاید عیبه، زشته! اما.... بعد از گفتنشون، انگار یه کوه رو از روی دوشم برداشتن! راحت شدم. انگار یه بغض گلوگیری رو بعد از سالها قورت داده باشم و تماااااام...چی شد؟ دارم زدن، تیربارانم کردن، کشتنم؟ نه......
ادامه مطلب
قسم بر حزن و غم اندوه و ماتمنخوردم آب خوش اندر حیاتمنمی دانم چرا اینگونه خستهبجانم افعی غم هاله بستهز دست چرخ گردون رنج بسیارکشیدم بی کس و بی یار و غمخوارهزاران تازیان از دست تقدیردو چندان خوردم از هر جرم و تقصیرنپیمودم ره و راهم دراز استتمام هستم از روی نیاز استغریب و بی کس و تنهای تنهابه اشکم می نویسم مثنوی هاندیدم همچو خود ویرانه ای رادل بشکسته و دیوانه ای راکجایم می بری ای یار ای یارکه کردی اینچنینم زار و بیمارتو می دانی که من مست و خرابمکه بیتو در تب و در پیچ و تابمکنون افتاده ام از دست و از پایسرا پا آتشم اینک به هر جایمرا اول مجازاتم نمودندسپس وادار بر جرمم نمودند«خراباتی» دلی پر درد داردچرا یا رب چنین خود را ستودند؟ #محمد_کریم_نقده_دوزانشعر ارسال شما بخوانید...
ادامه مطلب
حتما تا حالا با آدم هایی مواجه شدید که بدون هیچ شناختی از دیگران و صرفا با دیدن دو سکانس از زندگی یه آدم، بالا و پایین زندگی اونو ترسیم میکنن، جرم و جنایت ها و گناه هاشونو میشورن و براشون حکم صادر میکنن. این مورد برای منم خیلی اتفاق افتاده. هر شخصی حتی با وجود اینکه خودش توی زندگی خودش حضور داشته و از ریز و درشت زندگیش خبر داره باز هم نمیتونه در مورد اتفاقات زندگیش به طور قطعی نظر بده و دلیل اتفاقات و حوادث زندگیش رو به یه سری از کارها و تصمیماتش حواله بده و مرتبط بدونه. چه به برسه به دیگرانی که اصلا نمیدونن اون شخص کیه، چه احساساتی داشته، چه کارایی کرده، چه نیتی توی دلش بوده و چیکار میخواسته بکنه!شما یه حرفی میزنی و میری ولی اون شخص تا ساعتها درگیر حرف تو و عوارض حرف توئه! شما همه چیزو با ا...
ادامه مطلب
1)تنهاییکلید خانه را داردهر وقت نیستیبه سراغم می آید. 2) دلتنگی شبیه تو نیستگاه و بیگاه در میزندهر جا دلش خواست مینشیندو با حسادت عجیبیدرباره تو حرف میزند...3) پرندگان از این دشت رفته اندتنها یکی ماندهخیال تو! 4) مرا «دنیا» صدا کن!در منهزار تولد ناتمام استبی شمارراه نرفته ...5) و خداوندبرا...
ادامه مطلب
من دم در ایستاده بودم نه در را میزدم و نه میرفتم. گفت خوب کاری کردی. راه همین است. هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست. مبادا در را بزنی. در را نزنید و دور هم نروید. مبادا ول کنی بروی و بگویی چیزی...
ادامه مطلب
هر گاه روح تو بر باد سرگردان شود، آنگاه است که تنها و بی یاور، به دیگران آزار می رسانی و نیز به خویشتن!و از برای این آزار، تو را باید که دَرِ راستکاران را بکوبی و برای چندی پاسخی نشنوی.همچون دریاست خو...
ادامه مطلب
حالم بد است مثل زمانی که نیستی!دردا که تو همیشه همانی که نیستی! وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ایوقتی که نیستی نگرانی که نیستی! عاشق که می شوی نگران خودت نباشعشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی! با عشق هر کجا بروی حی و حاضریدربند این خیال نمانی که نیستی! تا چند من غزل بنویسم که هستی وتو با دلی گرفته بخوانی که نیستی! من بی تو در غریب ترین شهر عالممبی من تو در...
ادامه مطلب
جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییزاز آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز! برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاشاین منظره را هرگز در عالم رویا نیز هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زداز آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»! خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز! تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکشمن فلسفه ای دارم یا خالی و ...
ادامه مطلب
نامت رابه تمام پرنده ها یاد داده امبه آسمانبه ابرهاو به شعرهایم دفترم را باز کنهر شعری پرواز بلد نباشدمال من نیست... #رضوان_ابوترابی...
ادامه مطلب
آلبومی قدیمی ام،در زیرزمین خانه ای کلنگیکه واحدهایش را پیش فروش کرده اند.در انتظار دستی جامانده در اعماقمکه آجرها نمی گذارندخاطره ای فروریخته را ورق بزندنجاتم بده!در منهنوز لبخندی هستکه می تواند چیزی یادت بیاورد#لیلا_کردبچه...
ادامه مطلب
تو را در کدام خاطره جا گذاشتمدر کدام کنج دلم پنهانت کردمکه پیدایت نمی کنمحتی در این شبکه بی تابمگیسوانت را نفس بکشمبیا دوباره به همان خانه برگردیمکه چراغش را روشن گذاشتیمو پنجره اش باز بودرو به بهارنارنج همان اتاقکه تو را در آن شناختمتا خودم را فرامو...
ادامه مطلب
سخت نیستاصلا سخت نیست از روی شانه امتاب بخوری روی دستمتوی چشمهایم زل بزنی وبگویی حواست هست امروز جمعه است؟!سخت نیستبگویم مگر حواس گذاشته ای؟سخت نیست چنان ببوسمتکه جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش!سخت نیست...جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم!بگویی کجا؟بگویم قربان عطر تنت!!سخت نیست من و تو این طور جان جمعه را بگیریم؛قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند!سخت نیستفقط دستت را به من بده!راستی...من رفتم! #حامد_نیازی...
ادامه مطلب
در این دریا، چه می جویند ماهیهای سرگردانمرا آزاد میخواهی؟ به تنگ خویش برگردانمرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادیاگر این است آزادی مرا بی بال و پر گرداندعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردانمن از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشقطلسمی را که بر من بسته بو...
ادامه مطلب
رک بگویم ،پیش چشمت اهل مِن مِن نیستمظاهرت را دوست دارم ، فکر باطن نیستمهرچه می آیم به سمتت دورتر می ایستیپاره کن تسبیح بسم الله را ، جن نیستمروسری را پیش من بالا و پایین کم ببرآنقَدَر ها هم که می گویند مومن نیستمسختم ، اما ساده می افتم به لطف بوسه اتاتفاقم ، گرچه از دید تو ممکن نیستمباد وقتی می وزد از لای موی درهمتابر سرگردانم و در خویش ساکن نیستمرک بگویم ، دوستت دارم ، بدون پیش و پسپیش خط چشمهایت اهل مِن مِن نیستم#میثم_داوودی ...
ادامه مطلب
یادت که نرفته یه نفر اینجا منتظره!میشه با همدلی این زندگی رو ساختفقط کمی دیوونگی میخواد!ریسک داره اما ارزشش رو دارهمن که دیگه انتخابمو کردمخودتم میدونی بهتره به فکر تغییر نظرم نباشیاینقدر ازم نخواه دست بکشمحالا که باعث آخرین امیدم شدی، بزار ببینیم عشق چطور مسئله هامون رو حل میکنهحالا که اومدی، به حر...
ادامه مطلب
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارمتا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارمواکرد درهای قفس را گفت: مختاری!ترجیح دادم دست روی دست بگذارمبیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارماین پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارداما نگو سر در نمی آورده از کارم!از یال و کوپالم خجالت می کشم امابازیچ...
ادامه مطلب
دستهایم را دور خودم حلقه زدم، حس میکردم بعد از مدتها خودم را میبینم. سرد بودم، خیلی سرد. انگار سالها کسی از من بیرون رفته باشد.مادربزرگ همیشه میگفت: «ناشکر نباش، ممکن بود اتفاق بدتری بیفتد».راست میگفت. از این بدتر هم میتوانست اتفاق بیفتد. مثلا اینکه هیچوقت نمیآمدی. مثلا اینکه هرگز نمیدیدمت...
ادامه مطلب
رسیدهام به خدایی که اقتباسی نیستشریعتی که در آن حکمها قیاسی نیست خدا کسیست که باید به دیدنش برویمخدا کسی که از آن سخت میهراسی نیست فقط به فکرِ خودت باش، ای دلِ عاشقکه خودشناسیِ تو جز خداشناسی نیست به عیبپوشی و بخشایشِ خدا سوگندخطانکردنِ ما غیرِ ناسپاسی نیست دل از سیاستِ اهلِ ریا بکن، خود باشهوای مملکتِ عاشقان سیاسی نیست #فاضل_نظری ...
ادامه مطلب
خداوندا به من بفهمان؛که من لیاقت آنکه برای بندگانت، لیاقت تعیین کنم را ندارم!پس من به اندازه آنچه که تو میپسندی، خوب هستم و به اندازه آنچه که تو دوست داری، بزرگوارانه رفتار خواهم کرد!نه به اندازه لیاقت موهوم و خیالی ای که از بندگانت در ذهن ساخته ام!خداوندا به من بفهمان؛هر عملی از جانب بندگانت، می تو...
ادامه مطلب