
گاهی چشمه احساست میخشکدو تو نمیدانی تا کجاها نابودی ریشه دواندهگاهی غرق می شوی در دنیای تردیدها و سوالها و نشدن هااحساس میکنی راه چاره ای نیست. فریادرسی نیستاما یکدفعه نوری بیرون می زندچشمه ای می جوشدکه سالهاست خشکیدهنسیم که شروع به وزیدن کنددر بیشه زار رازهاخوشه های گندم را خواهی دیدکه سر تا به سر دشتصدای خش خش خود را می افشانندو گندمکاران را خواهی دیدکه داس را بر شانه های خود گذاشته اندپروانه ها خوشه ها را یکی پس از دیگری می بوسندخورشید با وقار و تحسین خوشه های طلایی را می نگردو آسیابان پیرکه ...
ادامه مطلب
باید آمدنتآنقدر بویِ ماندن بدهدکه مناز صد قدمیِ راهشهر را خبر کنم ادامه مطلب...
ادامه مطلب
باور کنتو در جایی زنده ای کهقلبی در امتداد توبه روشنایی صبح طلوعو به دلگیری غروبدر تاریکی شناور میشود ادامه مطلب...
ادامه مطلب