
اگرچه عشق، یقینی مبارک و نیک استولی هنوز جهان، حیرتی تراژیک استکدام وصل؟ تو ماندی و جشنِ تنهاییو وحدتی که دوباره محل تشکیک استنرفته بر قلم لطفِ او خطا...، اصلاًهمین که زنده بمانیم، جای تبریک است!چهقَدْر غارِ فَلاطون و فیلِ مولانا!هوای فهمِ حقیقت، چهقَدْر تاریک است!نشستهای که چه در آخرین قمار؟ بباز!که عشق چون رگِ گردن، به مرگ نزدیک است#عبدالحمید_ضیایی بخوانید...
ادامه مطلب
آیا شود به گوشهٔ چشمی نظر کنی؟ تیرت به جان، جهان مرا زیر و بر کنی؟جان تا گشود چشم، تو را دید در نظرای آنکه مهر و رویِ نظر بر دگر کنیبر عهدخویش با تو به جان عهد بسته ام آیا روا بوَد تو ز عهدت عبر کنی؟تا کی به دام حلقهٔ زلفت اسیر درد؟ گفتی صبور، چرا درد بیشتر کنی؟هرگز ندیده ام به هوایت دمی وفالکن به صد جفا دل ما را سقر کنیچون نی به جوش، ناله ز جان می کنم که کی؟ما را نظر به ناله و آه سحر کنی؟از بذر عشق روی تو شد بوستان جهان جان را تو با تبسّم سِحری قمر کنی برقِ جنونِ عشقِ تو آتش کشد به دلبا شعله های شوق، گلستان شرر کنیگوهر ز موج بحر بجویند زاهدانیک دم برون ز پرده، جهان را گهر کنیبر نقطهٔ دلم چو تو پرگار پر فروغجان را به صد شعاعِ غم و درد زر کنیای سایهٔ همای، بتابا...
ادامه مطلب
خوبِ من، هنر در فاصله هاست...زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم.تو، نباید آن کسی باشی که من می خواهمو من نباید آنکسی باشم که تو می خواهی!کسی که تو از من می خواهی بسازییا کمبودهایت هستند یا آرزوهایتمن باید بهترین خودم باشم برای توو تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای منخوب ِ من، هنرِ عشق در پیوند تفاوت هاستو معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها...تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوندکه، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنتاندازه می گیری!حساب و کتاب می کنی!مقایسه می کنی!و خدا نکند حساب و کتابت برسدبه آنجا که زیادتر دوستش داشته ایکه زیادتر گذشته ایکه زیادتر بخشیده ایبه قدر یک ذرهیک ثانیه حتی!درست از همانجاست که توقع آغاز می شودو توقع آغاز همه ی رنج هاستزندگی ست دیگر...همیشه ...
ادامه مطلب
گاهی چشمه احساست میخشکدو تو نمیدانی تا کجاها نابودی ریشه دواندهگاهی غرق می شوی در دنیای تردیدها و سوالها و نشدن هااحساس میکنی راه چاره ای نیست. فریادرسی نیستاما یکدفعه نوری بیرون می زندچشمه ای می جوشدکه سالهاست خشکیدهنسیم که شروع به وزیدن کنددر بیشه زار رازهاخوشه های گندم را خواهی دیدکه سر تا به سر دشتصدای خش خش خود را می افشانندو گندمکاران را خواهی دیدکه داس را بر شانه های خود گذاشته اندپروانه ها خوشه ها را یکی پس از دیگری می بوسندخورشید با وقار و تحسین خوشه های طلایی را می نگردو آسیابان پیرکه آسیاب کهنه اش را دوباره برپا میکندو کودکان را که شبها خواب نان گرم و تازه را می بینندو پرندگان که منتظر سخاوت دستان کشاورزانندهمه اینها را یک دانه گندم آغاز کرددانه ای که سرمای زمین و زمان را دیدو در ...
ادامه مطلب
هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسدمرد باقی نشود تا به فنایی نرسدتو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسیدهر که از خود نرود هیچ به جایی نرسددر ره او نبود سنگ و اگر باشد نیزجز گهر از سر هر سنگ به پایی نرسدعاشق از دلبر بیلطف نیابد کامیبلبل از گلشن بی گل به نوایی نرسدسعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگزبی عمل مرد به مزدی و جزایی نرسدسعی بی عشق تو را فایده ندهد که کسیبه مقامات عنایت به عنایی نرسدهر که را هست مقام از حرم عشق برونگر چه در کعبه نشیند به صفایی نرسدتندرستی که ندانست نجات اندر عشقاینت بیمار که هرگز به شفایی نرسددلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعاخود مرا دست طلب جز به دعایی نرسدخوان نهادهست و گشاده در و بی خون جگرلقمهای از تو توانگر به گدایی نرسدابر بارنده و تشنه نشود زو سیرابشاه بخشنده و مسکین به ع...
ادامه مطلب
ای هستترین هستیِ رویایِ محالمای خاصترین اشارهیِ مِثل و مثالمای نازترین دستِ نوازشگر دستمجادویِ فریبندهیِ افسانهیِ حالمکافی است تبسّمی ببینم به لبانتتا کَر کنم از قهقهام گوش دو عالملبخند زدی شکفته از گل گل شوقمدیوانهیِ افسونِ رخِ غرقِ کمالممجذوبِ لبِ گَزیدهدندانِ پر از حرفلب میگَزم از هجومِ افکار و خیالمدیریاست که کُنجِ دلم اسرار نهفتههرگز نتوانم به لب آورد سوالمچندیاست تو سردی، کِسِلَم، بیرمقم، سرد مزاجماین عارضه سینهام فشرده تا بطنِ طحالمتردید که کردی "بروی یا نروی" آخرِ خط بودمکثی که نشانده به خیالاتِ زوالمخالید علی پناه بخوانید...
ادامه مطلب
آنکه خود را نفسی شاد ندیدست منموانکه هرگز به مرادی نرسیدست منمآنکه صد جور کشیدست زهر خار و خسیوز سرکوی وفا پا نکشیدست منمآنکه چون غنچه پژمرده در این باغ بسیبر دلش باد نشاطی نوزیدست منمعندلیبی که در این باغ ز بیداد گلینیست خاری که به پایش نخلیدست منمآنکه در راه وصال تو دویدست بسیواخرکار به جائی نرسیدست منمبسته در خدمت او همچو"خراباتی" کمریآن غلامی که کس او را نخریدست منممحمدکریم نقده دوزان*خراباتی* بخوانید...
ادامه مطلب
آدما معمولا فکر میکنن که نقاط عطف زندگیشون اونجاهاییه که تصمیم های سرنوشت ساز میگیرن. فکر میکنن اونجاهایی که بین یه دو راهی مهم قرار میگیرن، تصمیمی که گرفته میشه، خیلی مهمه و بود و نبود زندگیشون به اون تصمیم بستگی داره و خیلی دقت میکنن تا درست انتخاب کنن. اما غافل از اینکه اینجوری نیست!تصمیم های سرنوشت ساز رو همون موقعی میگیریم، که اصلا برامون مهم نیست. همون موقعی که دو راهی رو حس نمیکنیم یا نمیبینیم. همون لحظاتی که به سادگی از کنارشون عبور میکنیم. بعد خودمون رو گول می زنیم و فکر میکنیم اینجا جای تصمیم گرفتن نیست. چون تصمیم رو نمیبینیم!همون موقعی که باید گوشی رو بزاری کنار و روی پروژه ات تمرکز کنی. همون موقعی که باید شیرینی دومت رو نخوری و به فکر قند خون و اضافه وزنت باشی. همون موقعی که باشگ...
ادامه مطلب
گاهی لازمه یه عمر بگذره تا قلق زندگی کردن دستت بیاد، بعد بیای از اول شروع کنی و زندگی رو با علم به دست اومده ات زندگی کنی! اما این یه عیب بزرگ داره، اونم اینه که ما فقط یه بار زنده ایم! چقدر از حرفا رو نگفتیم، چون احساس میکردیم گفتنش سخته، ناممکنه، پر از احتمالات مختلفه! چه کارهایی که باید انجام میدادیم اما ندادیم چون احساس میکردیم شکست میخوریم، نمی رسیم، نمی تونیم!من دارم کم کم از ترسام عبور میکنم. حرفایی رو زدم که می ترسیدم از گفتنشون. میترسیدم قضاوت بشم، شکست بخورم، بهم بخندن، دستم بندازن، یا شاید عیبه، زشته! اما.... بعد از گفتنشون، انگار یه کوه رو از روی دوشم برداشتن! راحت شدم. انگار یه بغض گلوگیری رو بعد از سالها قورت داده باشم و تماااااام...چی شد؟ دارم زدن، تیربارانم کردن، کشتنم؟ نه......
ادامه مطلب
من هیچ نمی دانم، من هیچ نمی خوانمغیر از تو نمی خوانم، غیر از تو نمی دانمبشناسدم أر گلبن، بلبل که خیال توگل ریخته تا دامن، از چاک گریبانمبا یاد تو در صحرا، درد دل خود گفتماز عشق تو ای جانم با سنگ و خس ای جانماین سکته ی شعر من، عمدی ست که می دانمآری سخن از عشق است، بیدل من نالانمگر پرده فرو افتد، پندار نخواهد ماندچون روز همه بینند در بندم و بریانم در فن هنر هر چند، گمنام ده و شهرمدر کار جنون لیکن، مشهور بیابانمای سرو گل اندامم، ای رایحه ی جانمگفتم که به کوی تو دلباخته می مانمهر دم به سرم دارم تا وصف تو را گویموصف تو چه سان ای جان؟ وین ذهن پریشانم! وصف تو به سر پختن، هرگز نتوان گفتن!وصف تو ز دل باید، هم سینه ی سوزانمهر بیت غزل یکسو، افتاد «خراباتی»بنگر دل شیدا را، اشک و لب خندانم محمدکریم نقده ...
ادامه مطلب
ای پاسخ گرامی امّن یجیب هاتعجیل کن به خاطر ما ناشکیب هاچشم جهان به چشمه ی دستان سبز توستجاری شو از ورای فراز و نشیب هاتکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟خون مسیح مانده به روی صلیب ها!برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزنای آشنا به ندبه و اشک غریب هاتعجیل کن به خاطر صدها هزار چشمای پاسخ گرامی امن یجیب ها#نغمه_مستشار_نظامی بخوانید...
ادامه مطلب
به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظه تبدار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تو را دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالیستگل تو باشی، من مفلوک دو مشتم خالیستتو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بی رحم ترین زاویه ساطورم#علیرضا_آذر #امیرعباس_گلاب #بمب_جنونقطعه ای از شعر #تومور2دانلود پوستر با کیفیت اصلی | دانلود پوستر سایز استوری با کیفیت اصلیاین شعر رو امیر عباس گلاب با همراهی علیرضا آذر به صورت یه موزیک هم خوندن که در پایین میتونید موزیک ویدئوی اون رو هم ببینید: بخوانید...
ادامه مطلب
پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ حصار آسمان خواب دیدم که زِ تو آمده بر دل خبریاشک را پسزده چشمم، به هوای نظریخواب دیدم که برای غمِدل چاره شدیآمدی تا نَرَود، جان به خیالِ دگریمن و احوالِ نهچندانخوش و بیسامانممنتظر، تا برسد بر شبِ ماهم سحریخوابدیدم که بهتو تکیه بدادهست غزلتو ولی در پ...
ادامه مطلب
چهارشنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۷:۰۲ ق.ظ حصار آسمان با اضطراب ، رفتنت آسان نمی شودراحت برو نترس زمستان نمی شودتا چشم بسته ام تو برو ، قول می دهماین چشم بسته ، بستر باران نمی شودطوری خراب گشته دل من که بیش از این با صد هزار زلزله ویران نمی شوداین قلب خسته در تب انبوه خاطرات بی تو حریف غربت تهران نمی شو...
ادامه مطلب
بگو چرا بنویسم به دفتری که ندارمهنوز هم غزل از حال بهتری که، ندارم غم آنچنان نفسم را گرفتهاست که اینکامید بستهام اما، به ساغری که ندارم دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندمهزار نامه به پای کبوتری که، ندارم؟ به رغم آن که نبودی،, همیشه, پایِ تو ماندم,که سخت مؤمنم اما، به باوری که ندارم اگرچه بافتنی نیست راه ِتا تو رسیدنبه جز خیال، ولی کار ِدیگری که ندارم شبیه ابر بهاری، دلم عجیب گرفتهکجاست شانه ی امن ِبرادری که ندارم؟ #سجاد_رشیدی_پور...
ادامه مطلب
و یک حقیقت ساده و البته تلخی که شخصا به آن رسیده ام این است،خاطراتی که ما از آدم ها داریم، بسیار بیشتر از حضور واقعی آنهاست در زندگی ما!یک دیگ گذاشته ایم وسط و او را انداخته ایم درون دیگسپس هر چه با ا...
ادامه مطلب
من دم در ایستاده بودم نه در را میزدم و نه میرفتم. گفت خوب کاری کردی. راه همین است. هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست. مبادا در را بزنی. در را نزنید و دور هم نروید. مبادا ول کنی بروی و بگویی چیزی...
ادامه مطلب
هلیا!من هرگز نخواستم که از عشق، افسانهای بیافرینم؛باور کن!من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.من از دوست داشتن فقط لحظهها را میخواستم.آن لحظهای که تو را به نام مینا...
ادامه مطلب
باری به عزّتت ای سید و مولای من، به راستی سوگند می خورم، اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری، در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم همانند ناله آرزومندان و به درگاهت بانگ بردارم همچون بانگ آنان که خ...
ادامه مطلب
پیشِ سازِ تو من از سِحر سخن دم نزنمکه زبانی چو بیان تو ندارد سخنم ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنم صبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم چه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی بود باز که شوری به چمن در فکنمهمه مرغان هم آواز پراکنده شدن...
ادامه مطلب