
زیر سقف آسمان، چیزی عجیب و تازه نیستزندگی، انگار جز باجِ سرِ دروازه نیستبیشتر شد فاصله یا حوصله کمتر شده؟این کتاب کهنه را، چیزی دگر شیرازه نیست!نه به کف جامی، نه شوق توبهای دارم، دریغ!رزقِ من از مسجد و میخانه جز خمیازه نیستکشتیِ بیلنگری پوسیده در ساحل، ولی هیچ موجی با نهنگِ مُرده هماندازه نیستخستهام از کالبدگَردانی و تَنگشتگیدر سرم دیگر هوایِ زادمُردی تازه نیست...#عبدالحمید_ضیایی بخوانید...
ادامه مطلب
اگرچه عشق، یقینی مبارک و نیک استولی هنوز جهان، حیرتی تراژیک استکدام وصل؟ تو ماندی و جشنِ تنهاییو وحدتی که دوباره محل تشکیک استنرفته بر قلم لطفِ او خطا...، اصلاًهمین که زنده بمانیم، جای تبریک است!چهقَدْر غارِ فَلاطون و فیلِ مولانا!هوای فهمِ حقیقت، چهقَدْر تاریک است!نشستهای که چه در آخرین قمار؟ بباز!که عشق چون رگِ گردن، به مرگ نزدیک است#عبدالحمید_ضیایی بخوانید...
ادامه مطلب
آیا شود به گوشهٔ چشمی نظر کنی؟ تیرت به جان، جهان مرا زیر و بر کنی؟جان تا گشود چشم، تو را دید در نظرای آنکه مهر و رویِ نظر بر دگر کنیبر عهدخویش با تو به جان عهد بسته ام آیا روا بوَد تو ز عهدت عبر کنی؟تا کی به دام حلقهٔ زلفت اسیر درد؟ گفتی صبور، چرا درد بیشتر کنی؟هرگز ندیده ام به هوایت دمی وفالکن به صد جفا دل ما را سقر کنیچون نی به جوش، ناله ز جان می کنم که کی؟ما را نظر به ناله و آه سحر کنی؟از بذر عشق روی تو شد بوستان جهان جان را تو با تبسّم سِحری قمر کنی برقِ جنونِ ...
ادامه مطلب
فلسطین این روزا سنگ محک خوبی شده برای شناخت بی شرف از با شرف! کسانی که تا دیروز سنگ مظلوم رو به سینه میزدن، گویا براشون فرقی هست بین انسان با انسان! مردم اوکراین انسانن ولی مردم فلسطین نه! مردم اوکراین حق دفاع و پس گرفتن حق خودشونو دارن که تمام دنیا و علی الخصوص ایران باید بهشون کمک کنه ولی برای مردم فلسطین همچنین حقی وجود نداره! و اون موقع تازه ازشون میشنوی که نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران! البته اینم فقط حرف گزافی بیش نیست چون همینها در بزنگاه های حساس نشون دادن که حاضر نیستن حتی یه دلار ب...
ادامه مطلب
گاهی چشمه احساست میخشکدو تو نمیدانی تا کجاها نابودی ریشه دواندهگاهی غرق می شوی در دنیای تردیدها و سوالها و نشدن هااحساس میکنی راه چاره ای نیست. فریادرسی نیستاما یکدفعه نوری بیرون می زندچشمه ای می جوشدکه سالهاست خشکیدهنسیم که شروع به وزیدن کنددر بیشه زار رازهاخوشه های گندم را خواهی دیدکه سر تا به سر دشتصدای خش خش خود را می افشانندو گندمکاران را خواهی دیدکه داس را بر شانه های خود گذاشته اندپروانه ها خوشه ها را یکی پس از دیگری می بوسندخورشید با وقار و تحسین خوشه های طلایی را می نگردو آسیابان پیرکه ...
ادامه مطلب
هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسدمرد باقی نشود تا به فنایی نرسدتو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسیدهر که از خود نرود هیچ به جایی نرسددر ره او نبود سنگ و اگر باشد نیزجز گهر از سر هر سنگ به پایی نرسدعاشق از دلبر بیلطف نیابد کامیبلبل از گلشن بی گل به نوایی نرسدسعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگزبی عمل مرد به مزدی و جزایی نرسدسعی بی عشق تو را فایده ندهد که کسیبه مقامات عنایت به عنایی نرسدهر که را هست مقام از حرم عشق برونگر چه در کعبه نشیند به صفایی نرسدتندرستی که ندانست نجات اندر عشقاینت بیمار که هرگز...
ادامه مطلب
ای هستترین هستیِ رویایِ محالمای خاصترین اشارهیِ مِثل و مثالمای نازترین دستِ نوازشگر دستمجادویِ فریبندهیِ افسانهیِ حالمکافی است تبسّمی ببینم به لبانتتا کَر کنم از قهقهام گوش دو عالملبخند زدی شکفته از گل گل شوقمدیوانهیِ افسونِ رخِ غرقِ کمالممجذوبِ لبِ گَزیدهدندانِ پر از حرفلب میگَزم از هجومِ افکار و خیالمدیریاست که کُنجِ دلم اسرار نهفتههرگز نتوانم به لب آورد سوالمچندیاست تو سردی، کِسِلَم، بیرمقم، سرد مزاجماین عارضه سینهام فشرده تا بطنِ طحالمتردید که کردی "بروی یا نروی" آخرِ خط بودمکثی که نشانده به...
ادامه مطلب
آنکه خود را نفسی شاد ندیدست منموانکه هرگز به مرادی نرسیدست منمآنکه صد جور کشیدست زهر خار و خسیوز سرکوی وفا پا نکشیدست منمآنکه چون غنچه پژمرده در این باغ بسیبر دلش باد نشاطی نوزیدست منمعندلیبی که در این باغ ز بیداد گلینیست خاری که به پایش نخلیدست منمآنکه در راه وصال تو دویدست بسیواخرکار به جائی نرسیدست منمبسته در خدمت او همچو"خراباتی" کمریآن غلامی که کس او را نخریدست منممحمدکریم نقده دوزان*خراباتی* بخوانید...
ادامه مطلب
آدما معمولا فکر میکنن که نقاط عطف زندگیشون اونجاهاییه که تصمیم های سرنوشت ساز میگیرن. فکر میکنن اونجاهایی که بین یه دو راهی مهم قرار میگیرن، تصمیمی که گرفته میشه، خیلی مهمه و بود و نبود زندگیشون به اون تصمیم بستگی داره و خیلی دقت میکنن تا درست انتخاب کنن. اما غافل از اینکه اینجوری نیست!تصمیم های سرنوشت ساز رو همون موقعی میگیریم، که اصلا برامون مهم نیست. همون موقعی که دو راهی رو حس نمیکنیم یا نمیبینیم. همون لحظاتی که به سادگی از کنارشون عبور میکنیم. بعد خودمون رو گول می زنیم و فکر میکنیم اینجا جا...
ادامه مطلب
وقتی کسی رو دوست داری که اونم دوستت داره، شبیه اینه که دو نفر یه کش رو از دو سر بکشن. حالا خدا نکنه یه طرف کم بیاره و اون کش رو رها کنه. طرف مقابل سیاه و کبود میشه اما همش فقط این نیست! چون یه بار سیاه و کبود شده، دیگه ترسیده. دیگه ریسک کشیدن اون کش رو به جونش نمیخره. سخت بها میده به احساسش و رها میکنه و میره. سرشو میندازه پایین و به کسی کاری نداره. چه بسا منتظره کسی بیاد و بهش پیله کنه و از انزوا درش بیاره. راستش وقتی طرف مقابلت هم مثل تو سفت و سخت داره کش رو میکشه، این بازی ارزش ادامه دادن رو ...
ادامه مطلب
هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانیبزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانیکه چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانانبه دمی چراغشان را ز چه رو نمینشانیبگذار کاهلی را چو ستاره شبروی کنز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانیدو سه عوعو سگانه نزند ره سوارانچه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانیسگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیریکه به بیشه حقایق بدرد صف عیانینه دو قطره آب بودی که سفینهای و نوحیبه میان موج طوفان چپ و راست میدوانیچو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهتبه...
ادامه مطلب
من هیچ نمی دانم، من هیچ نمی خوانمغیر از تو نمی خوانم، غیر از تو نمی دانمبشناسدم أر گلبن، بلبل که خیال توگل ریخته تا دامن، از چاک گریبانمبا یاد تو در صحرا، درد دل خود گفتماز عشق تو ای جانم با سنگ و خس ای جانماین سکته ی شعر من، عمدی ست که می دانمآری سخن از عشق است، بیدل من نالانمگر پرده فرو افتد، پندار نخواهد ماندچون روز همه بینند در بندم و بریانم در فن هنر هر چند، گمنام ده و شهرمدر کار جنون لیکن، مشهور بیابانمای سرو گل اندامم، ای رایحه ی جانمگفتم که به کوی تو دلباخته می مانمهر دم به سرم دارم تا و...
ادامه مطلب
مهربانی از میان خلق دامن چیده استاز تکلف، آشنایی برطرف گردیده استوسعت از دست و دل مردم به منزل رفته استجامهها پاکیزه و دلها به خون غلطیده استرحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته استروی دل از قبلهی مهر و وفا گردیده استپردهی شرم و حیا، بال و پر عنقا شده استصبر از دلها چو کوه قاف دامن چیده استنیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو راخار چندین جامهی رنگین ز گل پوشیده استگوهر و خرمهره در یک سلک جولان میکنندتار و پود انتظام از یکدیگر پاشیده استهر تهیدستی ز بی شرمی درین بازارگاهدر برابر ماه کنعان را دکانی چید...
ادامه مطلب
قسم بر حزن و غم اندوه و ماتمنخوردم آب خوش اندر حیاتمنمی دانم چرا اینگونه خستهبجانم افعی غم هاله بستهز دست چرخ گردون رنج بسیارکشیدم بی کس و بی یار و غمخوارهزاران تازیان از دست تقدیردو چندان خوردم از هر جرم و تقصیرنپیمودم ره و راهم دراز استتمام هستم از روی نیاز استغریب و بی کس و تنهای تنهابه اشکم می نویسم مثنوی هاندیدم همچو خود ویرانه ای رادل بشکسته و دیوانه ای راکجایم می بری ای یار ای یارکه کردی اینچنینم زار و بیمارتو می دانی که من مست و خرابمکه بیتو در تب و در پیچ و تابمکنون افتاده ام از دست و ا...
ادامه مطلب
به خودم آمدم انگار تویی در من بوداین کمی بیشتر از دل به کسی بستن بودآن به هر لحظه تبدار تو پیوند منمآنقدر داغ به جانم که دماوند منمو زمینی که قسم خورد شکستم بدهدو زمان چنبره زد کار به دستم بدهدمن تو را دیدم و آرام به خاک افتادمو از آن روز که در بند توام آزادمبی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالیستگل تو باشی، من مفلوک دو مشتم خالیستتو نباشی من از اعماق غرورم دورمزیر بی رحم ترین زاویه ساطورم#علیرضا_آذر #امیرعباس_گلاب #بمب_جنونقطعه ای از شعر #تومور2دانلود پوستر با کیفیت اصلی | دانلود پوستر سایز استوری...
ادامه مطلب
حتما تا حالا با آدم هایی مواجه شدید که بدون هیچ شناختی از دیگران و صرفا با دیدن دو سکانس از زندگی یه آدم، بالا و پایین زندگی اونو ترسیم میکنن، جرم و جنایت ها و گناه هاشونو میشورن و براشون حکم صادر میکنن. این مورد برای منم خیلی اتفاق افتاده. هر شخصی حتی با وجود اینکه خودش توی زندگی خودش حضور داشته و از ریز و درشت زندگیش خبر داره باز هم نمیتونه در مورد اتفاقات زندگیش به طور قطعی نظر بده و دلیل اتفاقات و حوادث زندگیش رو به یه سری از کارها و تصمیماتش حواله بده و مرتبط بدونه. چه به برسه به دیگرانی که...
ادامه مطلب
چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۳۸ ب.ظ حصار آسمان حسرتی بود دلم، حیف که آغاز نشدماند بر شاخه ی ترسویی و پرواز نشدماند در کودکی شرم و هی بازی کردخواست هی قهر کند، بغض کند، ناز نشدمثل صندوقچه ای حرف دلم پنهان بوددر گوشی به همه گفتمش و راز نشدعشق، مثل همه یکبار سراغم آمدماند در حنجره، پرپر شد و آواز نشدعمری از درد، غزل گفتم و در چشم همهجز همین آدمک قافیه پرداز نشدمن همان پنجره ی رو به خیابان بودمکه شبی بسته شد و رو به کسی باز نشد#مهدی_فرجی بخوانید...
ادامه مطلب
رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تاریکی فشردهکولی کنار آتش رقص شبانهات کو؟شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشهچشم سیاه چادر، با این چراغ مردهرفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردیچشمان مهربانش، یک قطره ناستردهدر گیسوی تو نشکفت، آن بوسه لحظهلحظهاین شب نداشت ــ آری ــ الماس خردهخردهبازیکنان ز گویی، خون میفشاند و میگفتروزی سیاهچشمی، سرخی به ما سپردهمیرفت و گرد راهش، از دود آه تیرهنیلوفرانه در باد، پیچیده تاب خوردهسودای همرهی را، گیسو به باد دادیرفت آن ...
ادامه مطلب
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان داردچه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان داردبیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیمزبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان داردچو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پرواکه جفت جان ما در باغ آتش آشیان داردالا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکسترخوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان داردزمان فرسود دیدم هرچه از عهد ازل دیدمزهی این عشق عاشق کش که عهد بی زمان داردببین داس بلا ای دل مشو زین داستان غافلکه ...
ادامه مطلب
1)تنهاییکلید خانه را داردهر وقت نیستیبه سراغم می آید. 2) دلتنگی شبیه تو نیستگاه و بیگاه در میزندهر جا دلش خواست مینشیندو با حسادت عجیبیدرباره تو حرف میزند...3) پرندگان از این دشت رفته اندتنها یکی ماندهخیال تو! 4) مرا «دنیا» صدا کن!در منهزار تولد ناتمام استبی شمارراه نرفته ...5) و خداوندبرا...
ادامه مطلب