من یه پسر خجالتی و کم حرف بودم. از اونا که همیشه سرشون توو کار خودشونه و سر به زیرن. از اونایی که هیچوقت سر صحبتو با یه نامحرم باز نمیکنن. بگذریم که حالا چطور این پسر خجالتی و کم حرف، تونست بهت بگه دوستت داره و چطور خودشو راضی کرد سخت ترین جمله دنیا رو به زبونش بیاره. ولی از گفتنش پشیمون نیستم.
با خودم گفتم جوابش که معلومه! میگه "نه". هدفم این بود که فقط یه روزی شرمنده دلم نشم. گفتم و هدفم این بود که بعدش محو بشم. واسه همیشه!
گفتم و نتیجه بر خلاف تصورم در اومد!
تو نمیدونی! راستشو بخوای، قبل از اینکه بهت بگم دوستت دارم، تکلیفمو با خودم مشخص کرده بودم. خیلی با خدا خلوت کرده بودم. من با دلم اومدم جلو. با تمام دلم! قرار نبود پا پس بکشم. یعنی حتی اگه تو اونی نبودی که من فکر میکردم، بازم نمیرفتم! قرارم این بود. با خودم عهد بسته بودم که هیچوقت کاری نکنم که تو هم بشی یکی از همین دخترای غمگین و دلشکسته ای که از همه پسرا متنفرن و نسبت به همشون بد بین! هی با خودم تکرار کردم تا شد یه قانون برام. که حتی اگه دلم شکست، به تلافیش دلتو نشکنم. که حتی توجه نکردی، از توجهم کم نکنم. که حتی اگه به ناچاری دوری افتاد بینمون، این عشقو زنده نگه دارم.
تو نمیدونی که من از روز اول اومدم که بمونم! پای تمام خوبیا و بدیات خیلی صبور و مهربون بشینم و اونقدر خوب باشم تا اگه یه روزی بر خلاف تصور و بر خلاف خواستم، از هم جدا شدیم، وقتی یادم میفتی، جز خوبی چیزی یادت نیاد. جز عشق چیزی یادت نیاد و نسبت به کسی تنفری پیدا نکنی. من خودمو نسبت به تک تک احساسات تو مسئول میدونستم.
نمیدونم چقدر تونستم خوب باشم. به هر حال تلاش خودمو کردم. مهم اینه که نیتم خوب بودن بود. اما هر چیزی که تو دیدی، یه بخشی از وجود من بود. یه بار حسرت اینو داشتم بخوای منو بشکافی تا اونی که هستمو صد در صد ببینی. نخواستی!
دلم واسه این عشق نمیسوزه. چون به هدر نرفته! من تو و خودمو لایق نثار کردن این چنین عشقی میدیدم و یه امتحان بود واسه قلبم تا بفهمم چقدر میتونم دوست داشته باشم و صبور باشم و عاشق و وفادار! از نتیجه امتحان بارها به شگفت اومدم و اینو فقط من میدونم.
هر بار که به جایی میرسیدم که فکر میکردم دیگه بیشتر از این حد نمیتونم، بازم یه دری از درونم رو به بی کرانها باز میشد و می فهمیدم این عشق حدی نداره ... هر بار غرورم میخواست وارد بازی بشه، انگار یکی میزد پس کله ام و میگفت: پسر! فقط یه بار میتونی از ته قلبت دوستش داشته باشی. پس غرور لعنتیت رو بزار کنار و با دلت باهاش حرف بزن ...
نمیدونم تصورت از من چطوریه اما میدونم اونطوری که دلم میخواست باشم، نبودم. بعضی اوقات بدی میکردم. بعضی اوقات دلتو میشکستم. بعضی اوقات بچگی میکردم و بهانه میگرفتم ... فقط بعضی اوقات آتیشم میزدی و یه حرفی میزدم که ناراحتت میکرد. فهمش خیلی سخت نیست. خودتو بزار جای من. دوری که باشه، بعضی اوقات آدم کم میاره اما هیچوقت هیچ کاری رو به این خاطر انجام ندادم که به تو یا این عشق صدمه ای بزنم و هنوز هم قدر این عشقو میدونم. اینو از سجده های شکرم بعد از هر نماز میشه فهمید...
خب هیچ آدمی کامل نیست و چون اینو قبول داشتم، هیچوقت از حرفات ناراحت نمی شدم. میگفتی تا منو بسوزونی و سردم کنی، دورم کنی. اما نشد! من هیچوقت حرفاتو به دل نگرفتم و هنوزم تنها کسی که میتونه بهترین آرامبخش این دل باشه، تویی...
من هیچوقت حرفاتو به دل نگرفتم اما ازم نخواه که رفتنت رو به دل نگیرم. آره تو حق داشتی تصمیم بگیری. من بهت این حقو دادم. همون موقعی که گفتم دوستت دارم. اون موقع ازت نخواستم بمونی! ازت نخواستم پایبند من باشی و منو با دنیا عوض نکنی. ازت نخواستم دوستم داشته باشی. آمادگی جدایی رو داشتم. اما وقتی اومدی، وقتی گفتی دوستت دارم، وقتی خودت پله پله منو از نردبون عاشقی فرستادی بالا تا دستم به آسمونها برسه، دیگه نمیتونم ازت نخوام بمونی! دیگه نمیتونم ازت نخوام عاشق و پایبند من باشی و منو با دنیا عوض نکنی! نه دیگه نمیتونم!
تو کاری کردی که قلب من فقط به عشق تو بزنه . حالا بهم بگو این قلبو به عشق کی وادار به تپش کنم؟! مگه من غیر تو کیو دارم؟ هر غروب غریبانه میشینم پشت همین پنجره و ... و خدا شاهد تمام این لحظاته.
گفتی حرفام اداست ولی خدا میدونه ادا نیست! تو منو مواخذه کردی که چرا نمیزارم بری و گفتی به نظر تو عاشق نیستم و خدا میدونه این حرفت چقدددر دلمو شکست! اما از تو انتظار داشتم بدونی اصرار حامد، یعنی بیش از اندازه دوستت دارم! وقتی غریبانه بهت گفتم نرو، باید میفهمیدی چه غمی دنیامو گرفته بود ... هر چند تو اولین کسی بودی که بهم گفتی چه غمی توی چشمامه ... آره اون غمو دیدی و رفتی.... غم کسی که طاقت یه لحظه دیدن غمت رو نداشت رو دیدی و رفتی ...
گله ای نیست اما واقعا برام جای سواله، اصلا قلبی هست که واسه من بزنه؟!! اگه راست میگم و اینقدر مهربونم، چرا اینقدر دنیام خالیه؟! بین خودمون باشه، بیشتر اوقات فکر میکنم هیچ چیز قابل توجهی ندارم. مدتیه دائما دارم عیبای خودمو پیدا میکنم. دیگه از خودمم رویگردان شدم... چون اونقدر عیب در خودم پیدا کردم که دیگه شک دارم من اون آدمی که گفتم باشم ...
اما از یه چیز مطمئنم، من هر چی که باشم، تو رو واقعا از ته قلبم دوست دارم و هرگز نامردی کردنو بلد نیستم. رفتن و ظلم کردن و بد کردن رو بلد نیستم. من حتی دوباره عاشق شدنو بلد نیستم. من فقط یه راه بلدم. اونم راهیه که به تو ختم میشه. میتونی قبول نکنی که به تو ختم بشم اما باید باور کنی، "من" جز تو راه دیگه ای ندارم. قبل از تو شاید، ولی بعد از تو، دیگه من اون حامد سابق نیستم ... دیگران اما شاید هزار راه دیگه هم بلد باشن... من اما سیاست داشتنو بلد نیستم. از تمام دنیا یه "دل" داشتم که سپردمش به تو. اونم تمام و کمال. به همین خاطره که نمیتونم ازت دل بکنم ... بخشی از وجودم، که گویی همه وجودمه، تو رو با تمام وجودش میخواد که از دست منم کاری بر نمیاد. خیلی خواستم فراموشت کنم. خیلی خواستم بهانه گیر بیارم واسه گذشتن از تو. ولی بهانه ای جز دوست داشتنت پیدا نکردم ... :(
دلگیرم از دستت و تا نیای این دلگیری رفع نمیشه و منم خوب نمیشم ... این بغض توی گلو، نیاز به حرف زدن با تو رو داره تا باز شه ...
از اون ساعتی که بهت گفتم دوستت دارم، تا انتهای عالم، من همیشه منتظر، همیشه عاشقم ...
من
نمی دانستم
معنی هرگز را،
تو چرا باز نگشتی دیگر؟
#امیر_هوشنگ_ابتهاج
احتیاط باید کرد!
همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم ...
عشق نیز!
بهانه ها،
جای حس عاشقانه را,
خوب می گیرند!
#نادر_ابراهیمی
ما دو پیراهن بودیم
بر یک بند...
یکی را باد برد،
دیگری را
باران هر روز خیس می کند...
#رویا_شاه_حسین_زاده
ما را در سایت پرچم عشق همین گوشه پیراهن توست دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199