سالها پیش خواجه شمسالدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد:
" من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند صد درهم برایم بیاورد!"
برچسب: ماجرای شاخه نبات حافظ,داستان شاخه نبات و حافظ,ماجرای حافظ و شاخه نبات,
نویسنده: فاطمه شمس