
آیا شود به گوشهٔ چشمی نظر کنی؟ تیرت به جان، جهان مرا زیر و بر کنی؟جان تا گشود چشم، تو را دید در نظرای آنکه مهر و رویِ نظر بر دگر کنیبر عهدخویش با تو به جان عهد بسته ام آیا روا بوَد تو ز عهدت عبر کنی؟تا کی به دام حلقهٔ زلفت اسیر درد؟ گفتی صبور، چرا درد بیشتر کنی؟هرگز ندیده ام به هوایت دمی وفالکن به صد جفا دل ما را سقر کنیچون نی به جوش، ناله ز جان می کنم که کی؟ما را نظر به ناله و آه سحر کنی؟از بذر عشق روی تو شد بوستان جهان جان را تو با تبسّم سِحری قمر کنی برقِ جنونِ عشقِ تو آتش کشد به دلبا شعله های شوق، گلستان شرر کنیگوهر ز موج بحر بجویند زاهدانیک دم برون ز پرده، جهان را گهر کنیبر نقطهٔ دلم چو تو پرگار پر فروغجان را به صد شعاعِ غم و درد زر کنیای سایهٔ همای، بتابا...
ادامه مطلب
من دم در ایستاده بودم نه در را میزدم و نه میرفتم. گفت خوب کاری کردی. راه همین است. هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست. مبادا در را بزنی. در را نزنید و دور هم نروید. مبادا ول کنی بروی و بگویی چیزی...
ادامه مطلب
جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییزاز آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز! برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاشاین منظره را هرگز در عالم رویا نیز هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زداز آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»! خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز! تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکشمن فلسفه ای دارم یا خالی و ...
ادامه مطلب
نامت رابه تمام پرنده ها یاد داده امبه آسمانبه ابرهاو به شعرهایم دفترم را باز کنهر شعری پرواز بلد نباشدمال من نیست... #رضوان_ابوترابی...
ادامه مطلب
تو را در کدام خاطره جا گذاشتمدر کدام کنج دلم پنهانت کردمکه پیدایت نمی کنمحتی در این شبکه بی تابمگیسوانت را نفس بکشمبیا دوباره به همان خانه برگردیمکه چراغش را روشن گذاشتیمو پنجره اش باز بودرو به بهارنارنج همان اتاقکه تو را در آن شناختمتا خودم را فرامو...
ادامه مطلب
یادت که نرفته یه نفر اینجا منتظره!میشه با همدلی این زندگی رو ساختفقط کمی دیوونگی میخواد!ریسک داره اما ارزشش رو دارهمن که دیگه انتخابمو کردمخودتم میدونی بهتره به فکر تغییر نظرم نباشیاینقدر ازم نخواه دست بکشمحالا که باعث آخرین امیدم شدی، بزار ببینیم عشق چطور مسئله هامون رو حل میکنهحالا که اومدی، به حر...
ادامه مطلب
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارمتا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارمواکرد درهای قفس را گفت: مختاری!ترجیح دادم دست روی دست بگذارمبیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارماین پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارداما نگو سر در نمی آورده از کارم!از یال و کوپالم خجالت می کشم امابازیچ...
ادامه مطلب
شاید باید یکبار هم که شده این حس را تجربه کنی؛اینکه برای کسی که برایت مهم است مهم نباشی !قطعا اول باور نمی کنی؛ به دنبال دلایلی میگردی که اثبات کنی برایش مهم هستی!وقتی برای قانع کردن خودت چیز خاصی پیدا نمی کنی یک تلخی ناجور پس زمینه لحظه هایت میشود و بعد از آن تقلایی بیهوده!تقلاهای بیهوده هم که به ج...
ادامه مطلب
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده استپشت سر هر آنچه که دوستش می داریو تو برای این که معشوقت را از دست ندهیبهتر است بالاتر را نگاه نکنیزیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتدو او آنقدر بزرگ استکه هر چیز پیش او کوچک جلوه می کندپشت سر هر معشوق، خدا ایستاده استاگر عشقت ساده است و کوچک و معمولیاگر عشقت گذراست و تفننی...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشدنه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادمکه شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشدگمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخوبه من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!خودم کردم که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم!که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشدندانستم که بار این گناه آسانتر است از آنکه عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد!...مترسک ساختم در دردسر افتاده ام اماگمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد!"حسین جنتی"...
ادامه مطلب
تُنگم و ناچار فرصتهای " تَنگی" در من استهرشب اما خواب می بینم نهنگی درمن است!با دل تنگی که من دارم، شکستن دور نیستکوزه ی غلطیده ای هستم که سنگی درمن است!ماهرویا! مشکن این عشق غرورآمیز راخفته در اندیشه ی حسنت، پلنگی در من استتا کِی از پشت حصار شهر می خواهی مرا؟از چه می ترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟!سر بروی سینه ام بگذار تا باور کنیبر سر عشق است اگر هر روز جنگی درمن استعاقبت می گیرم از میخانه سهم خویش رادامن مستانم و از عیش رنگی درمن است....گرچه خاموشم شبیه گنجه در پستوی خویشچاره ی روز مبادایی، تفنگی درمن است!"حسین جنتی"...
ادامه مطلب
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچنان چشم گشاد از کرمش میدارمبه طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جامخون دل عکس برون میدهد از رخسارمپرده مطربم از دست برون خواهد بردآه اگر زان که در این پرده نباشد بارمپاسبان حرم دل شدهام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه او نگذارم ادامه مطلب...
ادامه مطلب
گاهی امیدت به خدا اونقدر کم میشه کهمیخوای واسه اینکه کارت درست بشه، از طریق نادرست دست به کاری بزنیاما توی اون چند روزی که بین انجام دادن یا ندادنش موندی؛هی مواردی پیش میاد تا بدی اون کار رو بهت تذکر بدن!نمونش هم همین امروز که استاد سر کلاس نمیدونم چرا یهویی اون حرفو زد و به منم نگاه کرد!نمیدونم واستون پیش اومده یا نه! ولی واسه من بارها اتفاق افتاده!یجورایی دست خدا رو میبینم که داره این کارا رو میکنه! ادامه مطلب...
ادامه مطلب
به دیدارم بیا هر شبدر این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا ماننددلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیهادلم تنگ استبیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها ادامه مطلب...
ادامه مطلب
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست!چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد!و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند، تنهایی تو کامل می شود! ادامه مطلب...
ادامه مطلب
باید آمدنتآنقدر بویِ ماندن بدهدکه مناز صد قدمیِ راهشهر را خبر کنم ادامه مطلب...
ادامه مطلب
در دنیایی که همه سعی میکنند شبیه به هم باشند؛جسارت کن و متفاوت باش!و در زمانی که همه از هم تقلید میکنند؛جرات کن و متمایز باش! ادامه مطلب...
ادامه مطلب
شمعی ندارد تا شبی پروانه باشدباید برای گریه هایش شانه باشددنیا جهنم دره ی ماقبل مرگ استوقتی نخواهد لحظه ای دیوانه باشد ادامه مطلب...
ادامه مطلب
اگه عاشق کسی باشی، تا عاشقشی، ازش ناامید نمیشی مگه اینکه یه جایی دیگه بِبُری! محبتت تموم بشه! وگرنه تا این محبت باشه، پاش وامیستی! ادامه مطلب...
ادامه مطلب