لیک کس را دید جان دستور نیست! - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 21:17
حتما تا حالا با آدم هایی مواجه شدید که بدون هیچ شناختی از دیگران و صرفا با دیدن دو سکانس از زندگی یه آدم، بالا و پایین زندگی اونو ترسیم میکنن، جرم و جنایت ها و گناه هاشونو میشورن و براشون حکم صادر میکنن. این مورد برای منم خیلی اتفاق افتاده. هر شخصی حتی با وجود اینکه خودش توی زندگی خودش حضور داشته و ...
حسرتی بود دلم، حیف که آغاز نشد - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 5:58
چهارشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۳۸ ب.ظ حصار آسمان حسرتی بود دلم، حیف که آغاز نشدماند بر شاخه ی ترسویی و پرواز نشدماند در کودکی شرم و هی بازی کردخواست هی قهر کند، بغض کند، ناز نشدمثل صندوقچه ای حرف دلم پنهان بوددر گوشی به همه گفتمش و راز نشدعشق، مثل همه یکبار سراغم آمدماند در حنجره، پرپر شد و آواز نشد...
کولی کنار آتش رقص شبانهات کو؟ - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 5:58
رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تاریکی فشردهکولی کنار آتش رقص شبانهات کو؟شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشهچشم سیاه چادر، با این چراغ مردهرفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردیچشمان مهربانش، یک قطره ناستردهدر گیسوی تو نشکفت، آن بوسه لحظهلحظهاین شب ند...
چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 5:58
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان داردچه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان داردبیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیمزبانبازی به حرف و صوت معنی را زیان داردچو هم پرواز'>پرواز خورشیدی مکن از سوختن پرواکه جفت جان ما در باغ...
دلبرم ،شهره ی شهر است به بیدادگری - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:27
پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۲۶ ب.ظ حصار آسمان خواب دیدم که زِ تو آمده بر دل خبریاشک را پسزده چشمم، به هوای نظریخواب دیدم که برای غمِدل چاره شدیآمدی تا نَرَود، جان به خیالِ دگریمن و احوالِ نهچندانخوش و بیسامانممنتظر، تا برسد بر شبِ ماهم سحریخوابدیدم که بهتو تکیه بدادهست غزلتو ولی در پ
و خداوند برای تماشای تو مرا آفرید - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:27
1)تنهاییکلید خانه را داردهر وقت نیستیبه سراغم می آید. 2) دلتنگی شبیه تو نیستگاه و بیگاه در میزندهر جا دلش خواست مینشیندو با حسادت عجیبیدرباره تو حرف میزند...3) پرندگان از این دشت رفته اندتنها یکی ماندهخیال تو! 4) مرا «دنیا» صدا کن!در منهزار تولد ناتمام استبی شمارراه نرفته ...5) و خداوندبرا
این چشم بسته ، بستر باران نمی شود - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 23:27
چهارشنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۷:۰۲ ق.ظ حصار آسمان با اضطراب ، رفتنت آسان نمی شودراحت برو نترس زمستان نمی شودتا چشم بسته ام تو برو ، قول می دهماین چشم بسته ، بستر باران نمی شودطوری خراب گشته دل من که بیش از این با صد هزار زلزله ویران نمی شوداین قلب خسته در تب انبوه خاطرات بی تو حریف غربت تهران نمی شو
ملت عشق یا ملت بی بند و باری؟ - تاریخ: 1399/9/17 ساعت: 12:51
مدتها بود که از غریب و آشنا، تعریف کتاب "ملت عشق " نوشته الیف شافاک را می شنیدم اما فرصت نمیشد سری به این کتاب بزنم تا ببینم آنچه می گویند درست است یا غلوّی است حیله گرانه. داستان اصلی کتاب حول شمس تبر
به رغم آن که نبودی، همیشه پایِ تو ماندم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
بگو چرا بنویسم به دفتری که ندارمهنوز هم غزل از حال بهتری که، ندارم غم آنچنان نفسم را گرفتهاست که اینکامید بستهام اما، به ساغری که ندارم دلم هوای تو دارد ولی چگونه ببندمهزار نامه به پای کبوتری که، ندارم؟ به رغم آن که نبودی،, همیشه, پایِ تو ماندم,که سخت مؤمنم اما، به باوری که ندارم اگرچه بافتنی نیست ر...
در تمام عمر با تو زیسته ام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
و یک حقیقت ساده و البته تلخی که شخصا به آن رسیده ام این است،خاطراتی که ما از آدم ها داریم، بسیار بیشتر از حضور واقعی آنهاست در زندگی ما!یک دیگ گذاشته ایم وسط و او را انداخته ایم درون دیگسپس هر چه با ا
هر وقت دیدی تاخیر افتاد، پشت در بایست! - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
من دم در ایستاده بودم نه در را میزدم و نه میرفتم. گفت خوب کاری کردی. راه همین است. هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست. مبادا در را بزنی. در را نزنید و دور هم نروید. مبادا ول کنی بروی و بگویی چیزی
آن لحظهای که تو را به نام مینامیدم - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
هلیا!من هرگز نخواستم که از عشق، افسانهای بیافرینم؛باور کن!من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.من از دوست داشتن فقط لحظهها را میخواستم.آن لحظهای که تو را به نام مینا
هر چیزیو که توی آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
وسط حرفام دیدم یهو کلافه شد. مثل اینکه توی حرفام یه خاطره قدیمی رو یادآوری کرده باشم. با یه حالت ناراحتی گفت میخوای بازم هوایی بشم؟گفتم چطور؟گفت: با یادآوری خاطرات قدیمی! مثل کسی که یه برگ برنده پیدا
نخستین سنگِ بنای معبد از فروترین سنگِ شالوده آن فراتر نیست - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
هر گاه روح تو بر باد سرگردان شود، آنگاه است که تنها و بی یاور، به دیگران آزار می رسانی و نیز به خویشتن!و از برای این آزار، تو را باید که دَرِ راستکاران را بکوبی و برای چندی پاسخی نشنوی.همچون دریاست خو
زندگی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
سلاممتاسفانه مطلع شدم یکی از دوستان عزیزمون، چندین ماهه که از پیش ما رفته!آقا میثم، مدیر وبلاگ زندگی...گویا به علت بیماری...من که اصلا باورم نمیشه پ.ن 1: برای پدر و مادرش آرزوی صبر دارمپ.ن 2: شرمنده که مدتیه نیستم. جایی مشغول به کار شدم که وقت خالی برام نزاشته
سوگند به حق خودم که دوستت دارم - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 20:38
باری به عزّتت ای سید و مولای من، به راستی سوگند می خورم، اگر مرا در سخن گفتن آزاد بگذاری، در میان اهل دوزخ به پیشگاهت سخت ناله سر دهم همانند ناله آرزومندان و به درگاهت بانگ بردارم همچون بانگ آنان که خ
سرت را بالا بگیر - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:33
رفت؛ نماند؛ نبود؛ ندیدرفت که رفتنماند که نماندنبود که نبودندید که ندیدخودت را در آینه نگاه کن!مرور کن هر روز رامرور کن از خود گذشتن هایت رامرور کن باورهایِ زیرِ پا لِه شده ات رامرور کن که چندین بار برایِ خندیدنش با بغض خندیدیمرور کن چندین بار راهی را رفتی که همیشه ترس و واهمه از آن داشتیمرور کن چندی...
چند چیز مثلا عجیب من - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:33
دوستان لطف کردن و با دعوت از من خواستن که توی چالش "منِ عجیب" شرکت کنم. راستش من در خودم چیز عجیبی نمیبینم. اصولا هر آدمی چون خودشو درک میکنه، پس اعمال و رفتارش برای خودش عجیب نیست. اما دیگه مجبورم مجبووووردو روزیه هی فکر و فکر تا ببینم کدوم رفتارم باعث تعجب دیگران شده و همونو بنویسم. تا اینکه بالاخ...
بکن معاملهای وین دل شکسته بخر - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:33
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعای دولت توست سرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست بکن معاملهای وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درست زبان مور به آصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوستچو لاف عشق ...
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 20:33
پیشِ سازِ تو من از سِحر سخن دم نزنمکه زبانی چو بیان تو ندارد سخنم ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنم صبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم چه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی...

برچسب‌های مرتبط

زندگی بدون روزهای بد نمی شود | روبروی من دیوانه نفر جمع مکن | در این میان به انگلیسی | راستی درمیان این همه اگر | ما قصة سرايا عابدين | ما قصة سرقة الحجر الاسود | قصة مسلسل ما سرقته مني الحياة | مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد | بی تو طوفان زده دشت جنونم | بي تو طوفان زده دشت جنونم