از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا
-
تاریخ: 1395/12/30 ساعت: 13:43
قبل از هر چیزی سلام بعد از سلام، معذرت بخاطر نبودنم بعدش میخوام یه چیزی رو بگم و دیگه این حرفا رو تمومش کنم. فکر کنم چکیده تمام حرفام، همین مطلب باشه! در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته ب
دیگر چیزی ندارم جز تو!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
خداونداآنکس که شب هنگامتیرگی های درد و غمی بی پایانچون پاره های شب سیاهبر روح فسرده اش فرود آیندقلب اندوهبارش را در بر گیرند؛تا آخرین رگه های حیات را آن بیرون کشند،مگر پناهگاهی جز تو دارد؟! پناهم ده!مگذار شرمندگی گناهان مرا از تو دور سازد...آزاد ساز از بند ترس و تردیدمگذار در دو راهی های زندگی ام سر
به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
آدم بعضی اوقات توی زندگیش یه درسایی میگیرهاما بعد از یه مدت ممکنه یادش بره. ممکنه بازم خطا کنهبیست و چند سال زندگیم قرین سکوت بودهقرین سوکتی که مثل یه پرده آشفتگی درونیم رو از همه مخفی کردبارها فهمیدم که چقدر این سکوت عالیهاما مدت چند ماه گذشته رو دیگه نتونستم ساکت باشمحالا دارم میفهمم اشتباه کردمگف
برای جبران هرگز دیر نیست!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
مطلب درباره "پل" یکی از زندانیان زندان فوسوم است. از جمع کسانی که طی سالها با آنها آشنا شده ام هیچکدام به اندازه او پشیمان و نادم نبودند. افسردگی از او یک بیمار روانی ساخته بود. مدتهای مدید تحت روان درمانی قرار گرفته بود. اما نتیجه مثبتی عاید نشده بود. یکی از روزها ماجرای زندگیش را برایم تعریف کرد:
پشت بر محراب دل کردن خطاست
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
عشق را بی معرفت معنا مکنزر نداری، مشت خود را وا مکن گر نداری دانش ترکیب رنگبین گلها زشت یا زیبا مکن خوب دیدن، شرط انسان بودن استعیب را در این و آن پیدا مکن دل شود روشن زشمع اعترافبا کس ار بد کرده ای، حاشا مکن! اینکه از لرزیدن دل آگهیهیچ کس را هیچ جا رسوا مکن زر بدست طفل دادن ابلهیستاشک را نذر غم دنی
باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
فک کنم روزی که عاشق شدی یه نفر نشسته رو به روت و بهت گفته ببین، باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!بعد تو پرسیدی یعنی چی و اون گفته که باید حواست باشه چکار می کنی! زیادی خوب بودن و خیلی عاشق پیشه بودن به نفعت نیس!هرروز نری هرچی پول داری بدی گل و کادو بخری بعد دو روز طرف فک کنه وظیفته ها!تو مناسب
برای اینکه کسی را ببخشید، باید این مراحل را طی کنید
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
همیشه گفته اند ببخش تا بخشیده شوی. بخشش از بزرگان است. اما هنوز کسی نگفته که چگونه؟ چطور میشود کسی را بخشید که جانی را گرفته یا حقی را پایمال کرده؟ کار ساده ایست؟ مردم معناهای متفاوتی برای بخشش در ذهن دارند. در گام اول باید ایرادات ذهنی شما را برطرف کرده و بگوییم بخشش مساوی نیست با: تسلیم شدن تن دا
یه وقتایی حالمو بپرس ... (رمزدار باشه بهتره)
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آغازگر یک انقلاب ویرانگر
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
یکرنگی ات بیقرارم می کنددر اتاقی کهپنجره اش رو به دوربین های مخفی باز می شودو نور می گیرد از چراغ قوه سربازیکه عاشقی های مرا می پایدو از نفس های داغ تو شماره برمی داردظلمت مرطوبت تازه ام می کندآنقدر که باور نمی کنمهمان چروکیده سالیان تحت تعقیبمارتکاب گناه با توتجربه دلچسب یک شورشی استآنگاه که از مر
نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.ترک عشق کن
باز دوباره ...
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 17:53
سلام. یه مدت نیستم. نمیگم چند روز. چون نمیخوام بد قول بشم. خداحافظ
زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛
-
تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 1:49
عزیز من!زندگی، بدون روزهای بد نمی شود؛بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم!اما، روزهای بد، همچون برگهای پائیزیباور کن که شتابان فرو می ریزندو در زیر پاهای تواگر بخواهی، استخوان می شکنند؛و درخت، استوار و مقاوم بر جای می ماند!عزیز من!برگهای پائیزی، بی شکدر تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداو...
روبروی منِ دیوانه، نفر جمع مکن
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
رازداری کن و از من گله در جمع مکنباز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکنبا حضور تو قرار است مرا زجر دهندخویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکنبه گناهی که نکردم، به کسی باج مدهآبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکنترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودتاین همه هرزه ی آلوده نظر جمع مکن!آخرین شاخه ی تو، سهم عقابی چو من استروی آن چ...
در این میان دلی زِ دست می رود
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
تو می روی و دل زِ دست می رودمرو که با تو هر چه هست می روددلی شکستی و به هفت آسمانهنوز بانگ این شکست می رودکجا توان گریخت زین بلای عشق؟که بر سر من از الست می رودنمی خورد غم خمار عاشقانکه جام ما شکست و مست می روداز آن فراز و این فرود غم مخورزمانه بر بلند و پست می رودبیا که جان سایه بی غمت مبادوگرنه جا...
قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
تا به فکرم می رسد با من چه کردی ... بگذریم!مرگ مرهم می شود وقتی که دردی ... بگذریم!سبز بودم بر درختی تا تو را دیدم، ببینبرگ هم عاشق شود ، کم کم به زردی ... بگذریم!من تو را از دور هم می دیدم و راضی، تو خودخواستی نزدیک من باشی، به مردی ... بگذریم!آنقَدَرها که تو را می خواهمت، می خواهی ام؟در کشاکش بودم...
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشدنه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!لباسم را تنش کردم، کلاهم را به او دادمکه شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشدگمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخوبه من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!خودم کردم که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم!که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشدندانستم که با...
سر بروی سینه ام بگذار تا باور کنی
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
تُنگم و ناچار فرصتهای " تَنگی" در من استهرشب اما خواب می بینم نهنگی درمن است!با دل تنگی که من دارم، شکستن دور نیستکوزه ی غلطیده ای هستم که سنگی درمن است!ماهرویا! مشکن این عشق غرورآمیز راخفته در اندیشه ی حسنت، پلنگی در من استتا کِی از پشت حصار شهر می خواهی مرا؟از چه می ترسی، مگر تیمور لنگی در من است؟...
اینجا همون تجلی گاه عشقه!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
بعد از خداحافظی با نازنین، دقیقا ساعت 6 غروب بود. غروب یه روز پاییزی! احساس دلتنگی عجیبی داشتم. احساس میکردم تمام دنیا روی قلبم داشت سنگینی میکرد. هر چند تصمیمم رو گرفته بودم اما تصمیمم گفتن و رفتن بود! نه اینکه بخوام بگم و امید داشته باشم که بهم بله بگه! خودم رو کم میدیدم و نمیخواستم فرصتی به قلبم ...
بی تو طوفان زدهِ دشتِ جنونم
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
بی تو طوفان زدهِ دشتِ جنونمصیدِ افتاده به خونمتو چه سان می گذری غافل از اندوهِ درونم؟بی من از کوچه گذر کردی و رفتیبی من از شهر سفر کردی و رفتیقطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهمتا خمِ کوچه بدنبالِ تو لغزید نگاهمتو ندیدی!نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی!چون درِ خانه ببستمدگر از پای نشستمگوئیا زلزله آمدگو...
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!
-
تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 18:49
دایی جان ناپلئون سریالی نام آشناست. حتما خیلی هاتان هم دیده اید.قسمت پایانی اش یک سکانس دارد در آن عمو اسدالله دارد برای سعید از زن سابقش می گوید.و اینکه چطور زنش با عبدالقادر بغدادی رفت و او را تنها گذاشت...اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کر...